نبضم بی صداست...در سکوت ...نبضم بی صدا رفت... قلبم وقتی سکوت کرد...
فقط یک شعر برای اعتبار یک شاعر کافی است زیرا چو زاهدان سیه كار خرقه پوش، پیشانی ار ز داغ گناهی سیه شود، نام خدا نبردن از آن به كه زیر لب، ما را چه غم كه شیخ شبی در میان جمع، او می گشاید … او كه به لطف و صفای خویش، توفان طعنه، خنده ی ما را ز لب نشست، چون سینه جای گوهر یكتای راستیست، مائیم … ما كه طعنه زاهد شنیده ایم، زیرا درون جامه بجز پیكر فریب، آن آتشی كه در دل ما شعله می كشید، دیگر بما كه سوخته ایم از شرار عشق، بگذار تا به طعنه بگویند مردمان، “هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق می خواهم به آسمان بروم تا برایت دست چین کنم ستاره ها را وتو موهایت را با آنها شانه کنی تا آسمان لابه لای موهای موج دار تو برقصد ...و ستاره ها تا زلف هایت سُر بخورند... به گوش هایت بیاویز گوشواره هایت را تا من تاب خوردنشان را ببینم و تو روزها ستاره ها را... حواسم نبود .... روزی که امتحان داشتیم از روی برگه ی تو تقلب کردم...! نمی دانم چرا جواب همه ی سوال هایم اسم تو بود! آسمان صاف و نبض ِ آرام ِ نگاه و اینگونه... مرگ همبسترمان خواهد شد... این سرزمین که نامش را نیز از هریرود گرفته در قدیم بسیار حاصلخیز و هم مرکز شراب سازی بودهاست. بطلمیوس موقعیت هریوا را در جنوب مرو و باختر، در شرق پارت و بیابان کارامانیا، شمال زرنگ و غرب پاراپامیز آورده است و بنابراین مشتمل بر تقریبا ولایت هرات امروزی در افغانستان میشده است. پایتخت آن قبل از حملهٔ اسکندر مقدونی به ایران، آرتاکوآنا (به یونانی: Ἀρτακόανα) بودهاست. باشندگان هریوا را هروی مینامند. گم شده در بویِ پیراهن شب بوها مرا به کنجی تنها کشاندی! به دور از زمین در پشت یک خسوف چادر به سر از قاصدک ها بی خبر... خیس شده از جنون هاله ایی از احساس به یاد لحظه ای دیدار برای حس این تکرار پشیمان از دوباره تابیدن تحصن میکنم از عشق به کنج مسجد احساس... پ .ن :دوستان گیر ندین چرا دختره تووی تصویر چادر سرش نیست در شبِ آمیزش احساس و
افکار رابطه نامشروع تر از احساسِ خوکی بی آبرو کرده ایی هرزه گیٍ احساس را شاید حق من باشد احساسم را کنم سنگسار
در حنجره ی پاییز
کنار پنجره که بودیم
آن هنگام که شب درون چشمانت ستاره میچید
ماه کامل درون حوض آب میرقصید
وقتی نسیمی می وزید...
و کم کم در سحر
خورشید در آسمان تاریک می چکید
و محو میشد ماهتاب
غرقِ در آبِ حوض
زیر نور آفتاب
رویت ماهت را دست میکشید
و جای ستاره ها را درون چشمانت میگرفت
و به نام قرنیه برایت
تا شب نقش بازی میکرد...خورشید...!
و من یقین دارم که تو اینگونه
اخرین شاهکار خداوندی
..............
هـــــــریوا
این همان شعری از فزوغ فرخزاد است که نام وی را از لیست کتاب شاعران معاصر حذف کرد .. !
بر روی ما نگاه خدا خنده می زند،
هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ایم.
پنهان ز دیدگان خدا می نخورده ایم
بهتر ز داغ مهر نماز از سر ریا.
بهر فریب خلق بگوئی خدا خدا.
بر رویمان ببست به شادی در بهشت.
گوئی كه خاك طینت ما را ز غم سرشت.
كوهیم و در میانه ی دریا نشسته ایم.
زین رو بموج حادثه تنها نشسته ایم.
مائیم … ما كه جامه تقوی دریده ایم؛
زین هادیان راه حقیقت، ندیده ایم!
گر در میان دامن شیخ اوفتاده بود؛
نام گناهكاره رسوا! نداده بود.
در گوش هم حكایت عشق مدام! ما.
ثبت است در جریده عالم دوام ما
عروس نازنینم موهایت را برقصان
زیر موسیقی باران
عروس نازنینم
چه زیباست...!
لرزه به چشمانمان می افتد
در سرخی آن می لغزد اشک...
وقتی پر میشود هوا از احساس جدایی
و گلوی نفس را آلوده ی بغض می کند
و لبهایمان در بالین عشق بازی سنگسار میشود
قلبهایمان تبعید میشود به انحصار تقدیر


ادامه مطلب

تو نطفه ایی بودی
من حامله بودم
درد داشتم از وجودت
لگد میزدی بر دیواره ی قلبم
چگونه جنینی بودی که خود
مرز من با تو به اندازه ی یک بند ناف
شاید حق تو باشد تلخی خاطره ام باشی
| Design By : Night Melody |


